قوانین مورفی
بگذارید چندتایی از قوانین مورفی را که من (به شوخی) به دوستانم می گویم که در مورد من صادق اند، برایتان بشمارم:
۱- قانون صندلی جلویی در هواپیما: هر وقت من سوار هواپیما می شوم، نفر جلویی من حتما صندلی اش را تا ته به عقب خم می کند. اگر من سوار یک بویینگ غول پیگر ۷۴۷ شوم و فقط یک مسافر صندلی اش را تا جا دارد به عقب خم کند، شما می توانید من را به راحتی در صندلی پشتی آن فرد پیدا کنید.
۲- قانون کمد در جیم: در جیم (ورزشگاه) هر وقت که من لازم دارم که چیزی در کمد (لاکر) ام بگذارم یا بردارم، یا برای خروج از جیم لباسم را عوض کنم، حتما صاحب کمد بالایی یا پهلویی من هم همان موقع آمده اند تا لباسشان را عوض کنند.
۳- قانون عجله و چراغ قرمز (یا تاکسی): این دیگر برای همه خیلی آشنا است. هر وقت عجله دارم و دیرم شده است، تمامی چراغ های مسیر قرمز اند و تاکسی هم خیلی محتاط و آهسته راه می رود. وقتی که عجله ندارم و باید در مقصد یک لنگ پا منتظر بمانم، تمامی چراغ ها سبز اند و تاکسی هم خیال می کند که خیابان پیست مسابقه است.
۴- قانون لباس و آشنا: هر وقت که با سر و وضعآشفته و لباس سردستی و شلخته به خیابان می روم، حتما یک آشنای رودربایستی دار سر راهم سبز می شود.
۵- قانون کارواش و باران: هر وقت ماشینم را به کارواش می برم، حتما بعدش یک نمه هم که شده باران می بارد.
۶- قانون صف: وقتی دو یا سه صف موازی وجود دارد، آنی که من در آن ایستاده ام از همه آهسته تر حرکت می کند. حالا اگر من صفم را عوض کنم، صف قبلی من ناگهان سرعت پیدا می کند.
آیا این قوانین به نظرتان آشنا می رسند؟ آیا شما هم می توانید چند تا از این قوانین را برای خودتان بشمارید و صادق بدانید؟ حتما چنین است.
اما واقعیت این است که قوانین مرفی صرفا خرافات محض اند. قوانین مرفی هیچ ریشه ای در واقعیت ندارند. پس چرا به نظر درست می رسند؟ به همان دلیل که سایر خرافات به نظر درست می رسند. بگذارید برخی از این دلیل ها را مرور کنیم:
۱- الگو سازی: مغز ما تمایل به الگو سازی دارد. یعنی تمایل دارد که داده ها و مشاهدات پراکنده را منظم کند و به آن ها یک الگو دهد تا شبیه چیزهایی شوند که قبلا دیده است. به ابرها نگاه کنید: آیا صورت پیرمرد و فیل و کشتی و پروانه نمی بینید؟ این ها الگو هایی هستند که مغر شما به صورت های درهم و برهم ابرها می دهند. مغز ما درباره اتفاقات روزمره زندگی ما هم الگو سازی می کند. یعنی اتفاقات تصادفی و پراکنده را تبدیل به قانون می کند. به همین خاطر ما دو سه اتفاق تصادفی را که ربطی به هم ندارند و بارها هم در تجربه های دیگر نقض شده اند، باز هم به صورت قاعده و قانون می بینیم.
۲- خطای یادآوری: این خطا را سوگرایی تایید (confirmation bias) نیز نامیده اند.وقتی یکی از الگوهای بالا در ذهن ما شکل گرفت (مثلا این الگو که همیشه نفرجلویی من در هواپیما صندلی اش را عقب می دهد.) آن وقت، ذهن من برای آن دنبال تایید می گردد. یعنی هر وقت که سوار هواپیما شدم و این اتفاق افتاد، می گوید: دیدی!؟ باز هم همان قانون درست از آب درآمد
بنابراین در واقع امر تعداد بارهایی که صندلی جلویی من خم می شود، بیشتر از تعدادی که با تصادف و شانس و به طور معمول برای هر مسافری ممکن است اتفاق بیفتد نیست، اما ذهن من دقیقا همان موارد را به خاطر می سپارد. اما از کنار موارد نقض آن راحت می گذزد و آن ها را فراموش می کند. بنابراین هر وقت که این قانون در ذهن من شکل می گیرد، چند مثال مشخص از صدق آن هم بلافاصله در ذهن و خاطره ام حاضر می شود.
خوب مبارک است! بدین ترتیب یک خرافه در ذهن من شکل گرفته است.
و شکل گیری بسیاری از دیگر خرافات هم از همین مسیر پیروی می کند. به چند نمونه توجه کنید:
۱- هر وقت می روم پیش دکتر هومیوپاتی، بیماری ام خوب می شود.
۲- فال قهوه درست از آب در می آید
۳- چشم عمه خانم شور است.
۴- هر وقت ماست و ماهی را با هم می خورم سردی ام می شود.
و من اطمینان دارم که شما مثال های فراوان و جالب تر دیگری را در ذهن دارید.
این وبلاگ آوردگاهیست برای گفتگوی نقادانه و منصفانه دربارهی تقابل علم و اخلاق با شبه علم و خرافات. هر نظری که در این وبلاگ آورده می شود نظر شخصی نویسنده ی آن است و انتسابی به هیچ شخصیت حقیقی یا حقوقی دیگر ندارد.